خرید بک لینک
نویسنده :Frida تاریخ: دوشنبه 28 آبان 1397 ساعت: 20:19 از آن صبح هایی بود که ب®ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 13:40

نویسنده :Frida تاریخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 18:29 "آه" از حرف های تلنبار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 13:40

نویسنده :Frida تاریخ: پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت: 21:24 برده بودمش برای واکسن شش ماهگی. هیچ هم گریه نکرد و خانم پرستار را به خنده وا داشت. همان طور که لباسش را تنش می کردم خانم پرستار پرسید که کایو دوست و همبازی اندازه ی خودش دارد یا نه؟! کاش یک نفر این را از من می پرسید. از خود ِ خودم. که دوست و همبازی و همدم دارم این جا یا نه. همان طور که دکمه ی لباس کایو را می بستم و او هم با ادامه مطلب

برچسب: باران,پاییز, نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:17

نویسنده :Frida تاریخ: یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت: 07:28 یک 4:00 صبحکایو شیر می خورد و به زحمت می خوابد! می گویم به زحمت چون تازه گی ها این وقت صبح که بیدار می شود ، بازی اش می گیرد!...می گذارم ش توی تخت ش و شروع می کند به غلت زدن و آواز خواندن و تف تولید کردن!...به پهلو دراز می کشم روی تخت و تماشایش می کنم تا می خوابد. دو4:45 صبحغلت زدنم بی فایده است. خوابم نمی برد. از آن روزهاست انگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:17

  ساعت یک نیمه شب است و من از خسته گی بیهوش نشده ام و آن قدر توان دارم که بنشینم و بنویسم. باورم نمی شود! از وقتی از  ایران  برگشتیم، کایو بزرگ شده . چه ساده بودم که فکر می کردم بچه ی کوچک داشتن آن قدر ها هم سخت نیست. فکر کردم همیشه همین طور می ماند و صبح بیدار می شود و می گذاری اش توی صندلی اش و تو هم می نشینی سریال هایت را دنبال می کنی!...هیچ کس بهم نگفته بود که "چهارماهگی" عجب سن عجیبی ست و حالا پنج ماهگی از آن هم عجیب تر. سریال هایم را فراموش کرده ام و ماهیانه از کارت اعتباری ام برای نتفلیکس* کم می شود بی این که یک دقیقه وادامه مطلب

برچسب: دنیای,بعد, نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:20

تمیز کردن ِ خانه و خرید برای یخچال ِ خالی و باز کردن چمدان ِ پر از خوراکی های خوشمزه ی مامان ها  و شستن لباس ها  و حمام کردن ِ کایو و ناز و نوازش  و چلاندن ترنج و تورج  تمام شده و حالا نشسته ام توی تاریکی ِ خنک ِ باران زده ی &nادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 22:08

نویسنده :Frida تاریخ: سهشنبه 8 فروردین 1396 ساعت: 17:28چرا کسی به من نگفته بود که وقتی آدم بچه دا ر می شود سرعت ِ گذشت روزهای اش هزار و ششصد برابر می شود؟! اگر این را کسی بهتان نگفته تا به حال، یادتان باشد که جایی یادداشت ش کنید تا بعدن مثل من نگویید که کسی بهتان نگفته. چون من دارم بهتان می گویم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 18:32شب های اولی که آمده بودی توی خانه، من و آقای نویسنده فکر می کردیم که باید یک نفر حتمن بیدار باشد و نگهبانی تو را بدهد!..این بود که وقتی یکی مان می خوابید آن یکی بیدار بالای سر تو می نشست که مبادا اتفاقی بیفتد برایت!...اگر می پرسیدید ازمان که چهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 19:00چند ساعت قبل ازین که خوابم ببرد یکی از عکس های بابا را توی فیس بوک برادرک دیدم و تا آن جایی که توان داشتم زار زدم!. دلم داشت از جایش کنده می شد و احساس می کردم الان است که قلبم از حرکت بایستد. بیشتر از آن که به مردن ِ بابا فکر کنم، فکر کردن به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 29 اردیبهشت 1396 ساعت: 23:49راستیاتش کمی خسته ام. وقت های برای خودم بودن و تنها بودنم کم ترین ِ زیر ِ صفر شده و این ذره ذره دارد بی حوصله ام می کند. به خاطر شرایط جدید آقای نویسنده چند ماهی می شود که بعد از تمام شدن کلاس های فرانسه اش توی خانه است و تصمیم گرفتیم که تا قبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نویسنده :Frida تاریخ: سهشنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 03:30ساعت حدود سه نیمه شب است. من روی تخت مادرک دراز کشیده ام. کایو پایین تخت کنار آقای نویسنده خوابیده است و دارم صدای نفس های اش که از توی دماغ کوچک و کیپ شده اش بیرون می آید را می شنوم. گویا آب به آب شده و مدام دماغش گرفته است. برادرک توی اتاق خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 6:11

نیم ساعت مانده بود که آخرین روز کاری ام تمام شود که رییس صدایم کرد.. اشاره کرد که روبروی اش بنشینم. تا  چشمم به کاناپه ی سوپر نرمالوی روبروی اش افتاد  به این فکر کردم که اگر راحت بنشینم روی اش و نتوانم  بلند شوم چه؟! از تصور خودم که مثل لاک پشت واژگون شده دارد دست و پا می زند خنده ام گرفت. کاملا می دانستم که  اگر راحت بنشینم، بلند شدنم با خداست! با احتیاط  و آرام نشستم لبه ی کاناپه.  نظرم را در مورد کار توی چند ماه گذشته پرسید. اول از خوبی های کار گفتم و بعد هم از مشکلات و ایرادها و نقص ها و یکی دو جا هم  با تیر کمان مدیریت اش را نشانه رفتم و درست نفهمیدم که لبخندش از انتقادم،  عصبی طور بود یا رضایت مند طور. حرف های ام تمام شد و او شروع کرد. گفت که جای هیچ ایرادی را نگذاشته ام و توی این مدت کم ، حرفه ای ترین کارمندش بوده ام. گفت که یک سری از بحران ها را بهتر از خودش هندل کرده ام و اصلا نمی خواهد از دستم بدهد. خیالم را راحت کرد که پست ام سر جای اش می ماند و هر وقت که برگشتم در آن جا به روی ام باز است. گفت از نهایت مرخصی زایمان ات استفاده کن و نگذاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

 از معدود بارهایی ست که نه موزیک گذاشته ام و نه هیچ. مثل دو ماه گذشته صندلی راحتی آقای نویسنده را گذاشته ام کنار تخت و رو به پنجره و  و پاهای ام هم روی تخت. ترنج و تورج هم این طرف و آن طرف پای ام روی تخت لم داده اند. بیشترین لحظه های نه ماه قبل را توی همین حالت گذرانده ام. کتاب خواندن و فیلم دیدن و خوابیدن و خلاصه بیشتر کارهای ام توی همین پوزیشن بوده است. چند روزی ست که از روزی که قرار بود بیایی می گذرد اما هنوز انگار تردید رهایت نکرده است عزیزکم. دکتر تا فردا به من و تو مهلت داده است  و اگر نیایی باید فکر دیگری کنیم. می بینم که مدام تکان می خوری و خسته ای انگار اما من خسته نیستم و دلم می خواهد تا هر وقت که خودت دلت می خواهد بمانی. می دانم که تا وقتی توی دلم هستی نه گریه می کنی و نه گرسنه می شوی و نه غم و غصه سراغت می آید. امروز برای اولین بار با این که هنوز نیامده ای اما حس کردم که برای این روزها دلتنگ می شوم. این روزهایی که آرام مچاله شده ای توی دلم...این روزها که این قدر خوراکی های شیرین دوست داری و به ورجه ورجه می افتی...این روزها که به قول فنجون فقط و فقط مال مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

تا در مطب را باز کردم هر دو منشی اول با دهان باز نگاهم کردند و بعد هم هردو هم زمان با خنده گفتند:" بازم تو؟". خودم هم خنده ام گرفت.کمی نشستم تا نفسم تازه شود. از بیمارستان تا مطب را سراسیمه رفته بودم که نتیجه ی سونوگرافی را قبل ازین که دکتر برود نشانش بدهم و تکلیفم معلوم شود. منشی ها کمی سر به سرم گذاشتند و حال و هوایم عوض شد. نوبتم که شد، دکتر هم با لبخند وارد اتاقش شد و گفت :" مادر ِ خسته و بچه ی لجباز!". گفتم:" خسته نیستم ...دارم از آخرین روزهای ش لذت می برم...". نتیجه ی سونوگرافی  را دید و سرویکس ِ  به قول خودش همچنان مثل سنگم را چک کرد و گفت:" پیشنهادم این است که مثل فرانسوی ها رفتار کنیم!"...نمی دانم چرا مثل احمق ها گفتم:" شراب  و پنیر بخورم؟!" ..خندید و گفت:" مثل پزشکان فرانسوی منظورم بود ولی فکر کنم بدجوری دلت برای عادت های قبل از بارداری ات تنگ شده!...همه چیز به نظرم خوب است و می توانیم هفته ی چهل و یک را هم صبر کنیم. تو هم که هپی هستی و خسته نیستی. اگر تا چهارشنبه لجبازی ِ این بیبی شما ادامه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

از بیمارستان تلفن زدند و گفتند که فردا گوش به زنگ شان باشم و هر وقت که تماس گرفتند بروم بیمارستان برای بستری شدن و داستان ِ اینداکشن و مخلفات اش. ساک ِ پسرک و خودم را دوباره چک کردم که مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. نمی دانم چرا اما کابینت ها را ریختم بیرون و همه شان را مرتب کردم!...به مامان و خاله که قرار است برای تولد پسرک پای سیب درست کنند مسیج دادم که هر چه درست کردند ، نصف اش را بدهند برادرک تا توی شهرک بچرخد و بین کارگران شهرداری تقسیم کند. کاری که همیشه بابا با نذری های خانواده می کرد. صندوق عقب ماشین را پر می کرد و شبانه راه می افتاد توی خیابان ها و هر جا کارگر شهرداری ای می داد می ایستاد و نذری را به او می داد.  به مرجان و آتو و فائزه و ندا مسیج دادم که نگران نباشند و برای بیمارستان آمدن خودشان را به زحمت نیندازند و اگر لازم باشد حتمن آقای نویسنده خبرشان می کند که بیایند. ترنج و تورج را شانه کردم و  خاک شان را تمیز کردم و ظرف غذا و آب  اضافه برای شان گذاشتم. می دانم که همه ی دوستان ِ ندیده ی این جا و همه ی اهالی ِ فامیل ِ آن طرف ِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 15:23

صفحه بندی